تبليغاتX
قـصه ی دلهــــا - *(`•.¸ღ التماس ღ¸.• ´)*

 یه روز یه  دختر کور،  روی پله‌های یه  ساختمون  نشسته بود ...

 و  یه کلاه  و یه  تابلو رو   کنار پاش گذاشته بود!!!

 روی اون  تابلو نوشته  بود:

 من کورم لطفا کمک کنین!!!

 یه آدم تیزبین از کنار ش می گذشت...

 نگاهی بهش کرد ... فقط چند تا  سکه  داخل کلاه بود.

 اونم  چند تا  سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از دخترکور اجازه بگیره...

 تابلوی اونو  برداشت و  اونو  برگردوند  و یه جمله ی دیگه روش نوشت

 و تابلو رو  کنار پای او دختر کور گذاشت و از اونجا رفت .

 

 عصر اون ‌روز، اون مرد دوباره  به اون  ساختمون برگشت،

 و متوجه شد که کلاه دختر کور پر از سکه و اسکناس شده !!!

دختر کور از صدای قدم‌هاش ،  اون مردو  شناخت ...

 و ازش  خواست اگه اون  همونیه  که اون  تابلو رو  نوشته،

 بگه که روی تابلو چی نوشته ؟؟؟

اون مرد  جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،

 من فقط نوشته ی  شما را به یه  شکل دیگه نوشتم !!!

و لبخندی زد و به راه خود ش  ادامه داد.

 دختر کور هیچوقت نفهمید که اون چی روی تابلو نوشته بود

ولی روی تابلوش خونده میشد :

امروز بهار ه ، ولی من نمی‌تونم اونو  ببینم !!!

www.Mahban.blogfa.com 

 




توسط دلنوشته هاي پسري تنها به نام : »»