یه روز یه دختر کور، روی پلههای یه ساختمون نشسته بود ...
و یه کلاه و یه تابلو رو کنار پاش گذاشته بود!!!
روی اون تابلو نوشته بود:
من کورم لطفا کمک کنین!!!
یه آدم تیزبین از کنار ش می گذشت...
نگاهی بهش کرد ... فقط چند تا سکه داخل کلاه بود.
اونم چند تا سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از دخترکور اجازه بگیره...
تابلوی اونو برداشت و اونو برگردوند و یه جمله ی دیگه روش نوشت
و تابلو رو کنار پای او دختر کور گذاشت و از اونجا رفت .

عصر اون روز، اون مرد دوباره به اون ساختمون برگشت،
و متوجه شد که کلاه دختر کور پر از سکه و اسکناس شده !!!
دختر کور از صدای قدمهاش ، اون مردو شناخت ...
و ازش خواست اگه اون همونیه که اون تابلو رو نوشته،
بگه که روی تابلو چی نوشته ؟؟؟
اون مرد جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،
من فقط نوشته ی شما را به یه شکل دیگه نوشتم !!!
و لبخندی زد و به راه خود ش ادامه داد.
دختر کور هیچوقت نفهمید که اون چی روی تابلو نوشته بود
ولی روی تابلوش خونده میشد :
امروز بهار ه ، ولی من نمیتونم اونو ببینم !!!