













می دونم كه عاقبت می ری يه روز
بـــــــا همـــون قايقـــی كــــه تــو رو آورد
رو همــــون مـــــــوج بــلنــــد ســـــــركشــی
كـــــــه يـــــــه روز اومـــــــد تـــو رو بـــه مـن سپرد
می دونـــم كـــــه آخـــــرش پـــس ميـــــاره تنهاييمــــو
اون نسيمــــــی كـــــه تـــــو رو آورد و بــــی كسيمــــــو برد
دوبــــاره زنـــده می شــه جــــون مــــی گيــــره توی دلــــم
سايــــــۀ حسرتـــی كـــه زيـــر قــــدم های تــــو مُـــرد
حــــالا شــب خوابتو ديدن واسه مــن يـــه عـادتـه
تــو شبِ چشمای تو گـــم شدنـــم غنيمتـه
دوســـت دارم تكيــه كنــــم بهـت ولــی
شونه های ظريف تو زيرسرم امانته


تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات "با تو بودن" است
.
محبت را دركنار تو آموختم و عشق را درنگاه مهربان و پرمهر تو خلاصه كرده ام
.
تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است وتمام خوشبختي ام فقط در "با تو بودن" است.
پس تا هميشه با من بمان ، بمان تا تمام آرزوهاي من كه از تو سرچشمه مي گيرد تحقق يابد.
و در گذر زمان ، با تو "خوشبختي" اوج گيرد. با تو كه معناي عشق را در چشمانت يافتم
.
لحظه هايت را با خاطره هاي پر از عشق وعلاقه در قلب كوچكم جاي مي دهم.

![]()
![]()





![]()
![]()
روزی روزگاري در جزيزه اي تمام حواس زندگي ميگردند
شادی،غم،غرور،عشق
...روزي خبر رسيد به زودي تمام جزيره به زير آب خواهد رفت
. پس همه ساكنينجزيره را ترك كردند
. اما عشق مايل بود تا اخرين لحظه باقي بماند چرا كه اوعاشق بود ، عاشق جزيره
. اما وقتي كه جزيره به زير آب فرو ميرفت ،عشق
از ثروت كه با قايقي باشكوه جزيره را ترك ميكرد كمك خواست و به اوكفت
: آيا مي توانم با تو همسفر شوم ؟ثروت
گفت : خير نمي تواني . من مقدار زيادي طلا و نقره در قايقم دارم و ديگرجايي براي تو وجود ندارد
.پس
عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست .عشق به غرور گفت
: لطفا كمك كن و مرا با خود ببر .غرور
با خود خواهي گفت : نمي توانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده . قايق مراكثيف ميكني
.غم
در نزديكي عشق بود . پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بيايم .غم
با صدايي حزن آلود گفت : آه عشق . من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تنهاباشم
.پس
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد . اما او انقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نشنيد .ناگهان صدايي مسن گفت : بيا عشق من تو را با خود مي برم .
عشق انقدر خوشحال بود كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد ، سريع خود را
داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد . وقتي به خشكي رسيد پيرمرد
به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا
كه او جان عشق را نجات داده بود .
![]()
عشق
از علم پرسيد : او زمان است .عشق گفت
: زمان ؟ او چرا به من كمك كرد ؟علم لبخندي خرد مندانه زد و كفت
: زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشقاست
![]()





![]()
![]()