گل من گوش كن عزيزم 
گلدونت برات ميخونه
تو كدوم باغ قصه ريشه هات زده جوونه
ميدونم وسعت گلدون واسه تو كوچيك و تنگ بود
با تموم سادگيهاش واسه من اما قشنگ بود
گل من رفتي و گلدون ميخونه برات هنوزم
تو به آرزوت رسيدي ، باغ خوشبختي مبارك
اما گاهي من مي ترسم كه تو اونجا خوش نباشي
نكنه غصه بياد گل من پژمرده باشي
گل من خبر نداري دل گلدونت ميگيره
اگه تو پژمرده باشي گلدونت برات ميميره
گل من نگو كه اونجا دل تو برام ميگيره

گل من نگو شكستي گلدونت برات بميره
نكنه لگد شه ساقت زير پاي هر غريبه
ساده دل نباش گل من ، كه دنيا پر از فريبه
نكنه يه وقت شكستي آخ داره اشك هام ميريزه 
نميدوني خاطر تو واسه من چقدر عزيزه
![]()
باید چند خطی می نوشتم . نوشته ای کوتاه درباره کیم کازالی در سال ۱۹۴۲
در نیوزلند به دنیا آمد و یا اینکه با روبرتو مردی ایتالیایی در کالیفرنیا
آشنا شد ؟ ..... ولی عاشق شد
عاشق شد با عشق روبرتو زیست . خلق کرد و بی قید و شرط عشق شیرین
و لطیف خود را به صورت کاریکاتورهایی زیبا در یادداشتهایی که زیر
بالش روبرتو قرار می داد به روبرتو عرضه کرد .
(( این مهم است ))
روبرتو یادداشتهای کیم را نگه داشت ، برای خودش ، پسرانش ، من و تو.
مهم است که کیم تنها ۵۵ سال زیست ؟.... ولی مهم است که ۲۱ سال بعد
از روبرتو تنها با عشق او روزها را می گذراند و مهم است که :
عاشق شد ، عاشق کرد و عاشق ماند
![]()

تمامی سدها را به بهانه تو خواهم شکست
تمامی راهها را هموار خواهم ساخت
به بهانه تو

امشب دلم ميخواهد
به كسي بگويم'' دوستت دارم.''
تو نهراس و آنكس باش.
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.
بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه
لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.
بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش
جان ميدهد برايت جان دهم.
بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم
و تو را ستايش كنم.
بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.
نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنيابم.
ميخواهم بينديشي كه همين امشب
غير از من كسي ديوانه تو نيست
هرچند كه جاهلانه فكري باشد.
كمي بيشتر با من
و همين امشب بگذار خيال كنم
كه جز تو كسي نيست.
همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.
نقش حقيقت را.
همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين !

به نام خدايي كه اشك را آفريد تا سرزمين وداع آتش نگيرد
بگویم سلام؟این را که همه گفته اند!
بگویم عاشقم؟ چقدر؟قدر مجنون!
بگویم دوستت دارم؟ به فعلی؟ نه!
هیچ یک از اینها را در حد و اندازه ی وصف عشقتت نمی بینم
حسی در درونم می گوید پا را از این ها بالاتر بگذارم
بروم به دنیایی دیگر آنجایی که هیچ یک از این کلمات تکراری نباشد
آدم های قصه اش لیلی و مجنون نباشد
من دل می خواهد توی آن دنیایی که با تو می سازم
آسمانهایش رنگ دیگری داشته باشد نه آبی که ماله همه است
می خواهم بهارش رنگ و بوی دیگری داشته که به مشام هیچکس نخورده باشد
من می خواهم بگویم چقدر دوستت دارم آنقدر دوستت دارم که حدی نداشته باشد
بگویم جوری دیوانتم که طبیبی علاج آن را نداند
طوری تشنه ی دیدار توام که آب دریا سیرابم نمی کند
برای دیدنت اگر همه ی دنیا بشود چشم بگویم بازهم کم است
آن قدر گدای درگاه تو باشم که هرچه ثروت و گنج است برایم کافی نباشد
حسودیم آن قدر گل کند که حتی نگذارم خورشید رویت را ببیند
غلامی را به آن حد برسانم که قیمتی برای پرداخت آزادیش نباشد
بگویم تا آن حد تورا می خواهم که یک ثانیه دوراز تو برایم مثل یک سال است.
بین ما اگر یک نفس فاصله باشد بگویم بازهم زیاد است
من می خواهم قربانی باشم واسه روز عید فطر تو
پس اگر دیدی تو روزی در کنار معبدی باز هیاهو و جنجالی بر پاست
توی تابوتی که روی دست هاست منم آن مرده ی بی جان
تو مرا از یاد نبر ای یار
تو مرا از یاد نبر ای یار!
دنيا گورستان آرزوهاست
خدايا
من در كلبه ي فقيرانه ي خود چيزي
دارم كه تو در عرش كبرياي خود
نداري من چون تويي دارم و تو
چون خود نداري






![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که ![]()
![]()

![]()
تولدم مبارک
وابستگي چه زود اتفاق مي افتد
قبل از آنكه بداني راه بر گشت را گم كرده اي
اين دلتنگي را بگير از من
هنوز تولد نيافته ام
من خوب بودن را در فاصله يافتم !!
![]()
اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران را تماشا کند
و اگر باز اصرار کرد
بگویید برای دیدن طوفانها رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد
بگویید رفته است تا دیگر باز نگرددد .....
َ
هر لحظه ی این نفس ها ، ارزشی به عظمت انتهای عشق دارند



