.jpg)
بازهم دلتنگي بازهم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم... سخت بي قرار و بي تابم
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم؟
كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات باز هم...
دیوانه می شـــــــــــوم...
صبر ميكنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است
رو ســاحل سرخ دلـت اســم کسي رو حک نکن
به اينکه من دوســت دارم حتي يه ذره شک نکن
بزار بـــهت گـفته باشـم که ماجراي ما و عشق
تقصير چشماي تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق؟
ســرم تـو لاک خــودم و دلم يه جو هوس نداشت
بس که يه عمر آزگار کاري به کار کس نداشت
تا ايـنکه پيدا شــدي و گفتي ازاين چشماي خيس
تو دفــتر ترانه هات يه قطـــــره بارون بنويس
عشـــقمو دست کم نگير درســــته مجنون نميشم
وقـــتي که گريه مي کني حريـــف بارون نميشم
رو سـاحل سرخ دلـــت اسم کـــسي رو حک نکن
به ايــنکه من دوسـت دارم حتي يه ذره شک نکن
هنـــوز يه قطره اشکتو به صـد تا دريا نمي دم
يه لحظه با تـــو بودنو به عـــمر دنيا نـــمي دم
هـمين روزا به خاطــرت به سيـــم آخر مي زنم
قصه عاشقـــيمونو تو شـــهرمون جار مي زنـــم

احساس می کنم گلی بیچاره ام که به دست ناسپاسی چیده شده ام
کسی چه می داند؟
شاید برای گلدان شیشه ای ؛تا چند روز زینت خانه ای باشم
و شاید مرا چیده اند برای سنگ مزار مرده ای تا دلگرمی خانواده ای باشم.
به هر دلیل خوب می دانم که عاقبت خشک خواهم شد...
و به زودی زود است خانه ام خاک...


به روي درد چه عاشق ، چه بي ريا خنديد
بدون غصه و اندوه و ذره اي ترديد
نگاه منتظرش را بسوي پنجره برد
همان طرف که از آن سمت جاده را مي ديد
تمام سهمش از آن زندگي نگاهي بود
که در دقيقه آخر به آسمان بخشيد
ميان جاده کسي نم نمک قدم مي زد
در امتداد عبورش ستاره مي باريد

یه روز یه دختر کور، روی پلههای یه ساختمون نشسته بود ...
و یه کلاه و یه تابلو رو کنار پاش گذاشته بود!!!
روی اون تابلو نوشته بود:
من کورم لطفا کمک کنین!!!
یه آدم تیزبین از کنار ش می گذشت...
نگاهی بهش کرد ... فقط چند تا سکه داخل کلاه بود.
اونم چند تا سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از دخترکور اجازه بگیره...
تابلوی اونو برداشت و اونو برگردوند و یه جمله ی دیگه روش نوشت
و تابلو رو کنار پای او دختر کور گذاشت و از اونجا رفت .

عصر اون روز، اون مرد دوباره به اون ساختمون برگشت،
و متوجه شد که کلاه دختر کور پر از سکه و اسکناس شده !!!
دختر کور از صدای قدمهاش ، اون مردو شناخت ...
و ازش خواست اگه اون همونیه که اون تابلو رو نوشته،
بگه که روی تابلو چی نوشته ؟؟؟
اون مرد جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،
من فقط نوشته ی شما را به یه شکل دیگه نوشتم !!!
و لبخندی زد و به راه خود ش ادامه داد.
دختر کور هیچوقت نفهمید که اون چی روی تابلو نوشته بود
ولی روی تابلوش خونده میشد :
امروز بهار ه ، ولی من نمیتونم اونو ببینم !!!
خــستم از بــغض کــهنه ی عشق
سنـگینه تــحملش تو صـــدام
خــوبه کـه بـه یـاد تـو قـــــــانع ام میتونم بگذرم از شـکوه هـام
بـاورش ســخته برام ولی مـن مــیرمو چـیـزی ازت نـمیخوام
امـا بـدون هـرجـا برم بعد تو بـغض عــشق مـیمونه از تـو برام
بـغض مـن وا نـمیشه تو صـدام خـــــــدایا یـه دریا گــــــــریه میخوام
نـفهمید اون کـه بـاید مـیدونست بـــــیشتر از جــــــون هنوزعزیزه برام
بـا جـدایی هـیچی تـموم نـمیشه عـاشق از عـاشقی سـیر نـمیشه
بـگو تـو اگـه عـــاشق نـبودی
عــاشقت از تـو دلــــگیر نمـیشــــه
بــغـض عـشق مـونده هنـوز تـو صـــــدام هنـوزم هیــــچی ازت نـمیخوام
عـاشقت بـودمو از عـاشـقیت جـزغـمت هـیچی نـمونده بـرام
اما من هنوز به پات موندم یه لحظه بی درد نـیاسودم
از جـــــدایی خـیلی اگـه گــذشته امـا هـــــــنوز بـه عـــشقت آلــــــوده ام
با جـدایی هـیچی تـموم نـمیشه
عاشق از عـاشقی ســیر نـمیشه
بــــــگو تو اگـه عاشق نـبودی عـــــــاشقت از تو دلـگیر نـــــمـیشه
بـا جـدایی هــیچی تـموم نـمیشه عـاشق از عـاشقی سـیر نمـیشه
بـگو تو اگه عاشق نبودی عاشقت از تو دلـگیر نمیـشه

به ما سر نمیزنه من اگه بتونم بخدا اگه درس ها بزاره بیشتر میام نت
" ای دوست دلت همیشه زندان من است "
" آتشکده ی عشق تو از آن من است "
" آن روز که لحظه وداع من و توست "
" آن شوم ترین لحظه ی پایان من است "
" گل اگر خشک شود ساقه اش می ماند "
" دوست اگر دور شود خاطره اش می ماند "
