احساس می کنم گلی بیچاره ام که به دست ناسپاسی چیده شده ام
کسی چه می داند؟
شاید برای گلدان شیشه ای ؛تا چند روز زینت خانه ای باشم
و شاید مرا چیده اند برای سنگ مزار مرده ای تا دلگرمی خانواده ای باشم.
به هر دلیل خوب می دانم که عاقبت خشک خواهم شد...
و به زودی زود است خانه ام خاک...


به روي درد چه عاشق ، چه بي ريا خنديد

یه روز یه دختر کور، روی پلههای یه ساختمون نشسته بود ...
و یه کلاه و یه تابلو رو کنار پاش گذاشته بود!!!
روی اون تابلو نوشته بود:
من کورم لطفا کمک کنین!!!
یه آدم تیزبین از کنار ش می گذشت...
نگاهی بهش کرد ... فقط چند تا سکه داخل کلاه بود.
اونم چند تا سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از دخترکور اجازه بگیره...
تابلوی اونو برداشت و اونو برگردوند و یه جمله ی دیگه روش نوشت
و تابلو رو کنار پای او دختر کور گذاشت و از اونجا رفت .

عصر اون روز، اون مرد دوباره به اون ساختمون برگشت،
و متوجه شد که کلاه دختر کور پر از سکه و اسکناس شده !!!
دختر کور از صدای قدمهاش ، اون مردو شناخت ...
و ازش خواست اگه اون همونیه که اون تابلو رو نوشته،
بگه که روی تابلو چی نوشته ؟؟؟
اون مرد جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،
من فقط نوشته ی شما را به یه شکل دیگه نوشتم !!!
و لبخندی زد و به راه خود ش ادامه داد.
دختر کور هیچوقت نفهمید که اون چی روی تابلو نوشته بود
ولی روی تابلوش خونده میشد :
امروز بهار ه ، ولی من نمیتونم اونو ببینم !!!
خــستم از بــغض کــهنه ی عشق
سنـگینه تــحملش تو صـــدام
خــوبه کـه بـه یـاد تـو قـــــــانع ام میتونم بگذرم از شـکوه هـام
بـاورش ســخته برام ولی مـن مــیرمو چـیـزی ازت نـمیخوام
امـا بـدون هـرجـا برم بعد تو بـغض عــشق مـیمونه از تـو برام
بـغض مـن وا نـمیشه تو صـدام خـــــــدایا یـه دریا گــــــــریه میخوام
نـفهمید اون کـه بـاید مـیدونست بـــــیشتر از جــــــون هنوزعزیزه برام
بـا جـدایی هـیچی تـموم نـمیشه عـاشق از عـاشقی سـیر نـمیشه
بـگو تـو اگـه عـــاشق نـبودی
عــاشقت از تـو دلــــگیر نمـیشــــه
بــغـض عـشق مـونده هنـوز تـو صـــــدام هنـوزم هیــــچی ازت نـمیخوام
عـاشقت بـودمو از عـاشـقیت جـزغـمت هـیچی نـمونده بـرام
اما من هنوز به پات موندم یه لحظه بی درد نـیاسودم
از جـــــدایی خـیلی اگـه گــذشته امـا هـــــــنوز بـه عـــشقت آلــــــوده ام
با جـدایی هـیچی تـموم نـمیشه
عاشق از عـاشقی ســیر نـمیشه
بــــــگو تو اگـه عاشق نـبودی عـــــــاشقت از تو دلـگیر نـــــمـیشه
بـا جـدایی هــیچی تـموم نـمیشه عـاشق از عـاشقی سـیر نمـیشه
بـگو تو اگه عاشق نبودی عاشقت از تو دلـگیر نمیـشه

به ما سر نمیزنه من اگه بتونم بخدا اگه درس ها بزاره بیشتر میام نت
" ای دوست دلت همیشه زندان من است "
" آتشکده ی عشق تو از آن من است "
" آن روز که لحظه وداع من و توست "
" آن شوم ترین لحظه ی پایان من است "
" گل اگر خشک شود ساقه اش می ماند "
" دوست اگر دور شود خاطره اش می ماند "

گــناهی نـدارم ولـی قـسمت ایـنه کـه چـشمای کـورم بـه راحـت بشینــه
بـرای دل مـن واسـه جـسم خـستم مـنی که غـرور رو تـو چـشمات شکستــم
ســر از کـاره چـشمات کـسی در نـیاورد
کــه هـرکـی تـورو خـواست یـه روزی بــد آورد
بـرای دل مـن واسـه جـسم خـستم منی کـه غـرور رو تـو چـشمات شکستـم
واســه مـن کـه بـرعـکس کـاره زمونـه یـکی نـیست کـه قـدر دلـم رو بدونــه
گــناهی نـدارم ولـی قـسمت اینـه کـه چـشمای کـورم بـه راحـت بشینــه
هــنوزم زمـستون بـه یـادت بـهاره تـو قـلبم کـسی جـز تـو جـایی نــداره
صــدای دلـم سـازه ناسازگــاره
ســکوتم بـه جـز تـو صـدایی نــداره
تــو خـواب و خـیالم هـمش فـکر اینــم
کــه دسـتاتو بـازم تـو دـستم ببینــم
ولــی حـیف از ایـن خـواب پـریدم کـه بــازم
بــا چـشمای کـورم بـه راحـت بشیــنم
ســر از کـاره چـشمات کـسی در نیــاورد
کــه هـرکی تـورو خـواست یـه روزی بــد آورد
بــرای دل مـن واسـه جـسم خـستم مـنی کـه غـرور رو تـو چـشمات شکستــم

نـــخواستم با غـم بـسازی نـخواستم هـیچی نگـــی
نـــخواستم درد دلـت رو دیگـه بـا هـیچگی نگـــی
آخـــه عـشق اجـباری نـیست تـو زنـدون مـن نمـــون
حـــالا کـه فـکر رفـتنی دیگـه از مـوندن نخـــون
تـــا دیـدم مـیخوای بـری دلـم راه تـو سـد نکـــرد
بـــرو فـردا مـال تـو دیگـه ایـنجا بـر نگـــرد
بـــدون مـن بـعد مـن دلـتو هـرجـا ، جـا نـــزار
غـــم بـا مـن بـودنو تـو مـنبعد یـادت نیـــار
اگـــه شـونت تکیـه گامـه پـس چـرا مـن تـنها شـــدم
چـــرا هـر لـحظم همیشـه مـنم تـنها بـا خـــودم
یـــه تـصویر از عـکس چـشمات روی دیـوار دلـــم
چـــقدر قـصم خـنده داره چـقدر بـیکاره دلـــم

ســـرت رو بـالا بـگیر تـا هـنوز دیـر نشـــده
تـــا دلـم زیـر فـشار غـصه هـات پـیر نشـــده
ســـرت رو بـالا بـگیر مـن تـحملم کـمــه
تـــو دلـم بـه حـد کـافی پـرغـصه و غمـــه
ســـرت رو بـالا بـگیر مـن کـنارتـم هـــنوز
چـــی آوردن بـه سـرت کـه مـینالی شـــب و روز
مـــن خـودم ایـنجا غـریبم جـز تـو هـیچکیو نـــدارم
گـــل مـن تـحملم کـن کـه یـکم دووم بیـــارم
تـــو یـه لـحظه هـای دلـگیر ایـن تـو خـاطرت بمونـــه
کـــه هـمون یـه قـطره اشـکت زنـدگیمو مـی سوزونـــه
